روایت‌ها

رفیق من

یعنی واقعاً ما مثل هم بودیم؟

نزدیک ظهر، محوطه‌ی ورودی دانشگاه جلوتر از سلف غلغله شده بود. دخترها مقنعه از سر بیرون آورده بودند و با دست آن را بالای سر تکان می‌دادند. جمعیت فریادِ «زن زندگی آزادی» سر می‌داد و نیروهای حراست آنها را احاطه کرده بودند. بسیجی‌ها در حال فیلم و عکس‌برداری از جمعیت بودند. ما هم کلاس را تعطیل کرده بودیم و من خودم را رسانده بودم به ورودی. خیلی گرسنه بودم. پول ناچیزی که پدرم هر ماه واریز می‌کرد ته کشیده بود. التهاب فضا باعث شد قضیه‌ی گرسنگی و پول را به کناری از ذهنم پس بزنم و وارد جمعیت بشوم. با آنها همگام شده بودم و شعار سر می‌دادم. بیرون از در ورودی دانشگاه نیروهای پلیس و ضدشورش منتظر بودند. شاید منتظر اینکه پای‌مان را بیرون بگذاریم و سریع ما را دستگیر کنند. بقیه‌ی بچه‌های کلاس را دیدم که به ما اضافه شدند. همان‌هایی که مثل من طرفدار تعطیل کردن کلاس‌ها برای حمایت از جنبش بودند. چشم چرخاندم. آن طرف‌تر چندتا از بچه‌ها که مخالف تعطیلی بودند و از تعطیل شدن کلاس‌ها ناراحت بودند از کنار جمعیت ما عبور کردند و از در دانشگاه خارج شدند. آن دختره لِیلی با  حالتی اندوهگین و متفکر با فاصله ایستاد و ما را تماشا می‌کرد. با خودم گفتم: چطور ممکنه آدمی انقدر بی‌خیال و بی‌عرضه باشه؟ چرا هیچ‌کاری نمی‌کنن؟ جوونای همسن و سال ما توی درگیری‌ها کشته می‌شن و خیلی از دانشگاه‌ها اعتراضه. لااقل اگه عرضه‌ی حمایت ندارین، بی‌طرف بموندید و بذارین درست و حسابی کلاسا تعطیل بشن .

لِیلی مخالف سرسخت اعتراض‌ها بود. کسی که وقتی اختلاف بر سر تعطیلی کلاس‌ها بالا گرفت و دعوا شد، می‌گفت شما «موافقان تعطیلی» یه نماینده از بین خودتون مشخص کنید، بیاید صحبت منطقی کنیم. می‌گفت اتفاقاً این جنبش فرصت خوبیه برای بحث و گفتگو. برای بیان دیدگاه‌های سیاسی‌مون. با تعطیل کردن کلاس، هیچ مشکلی حل نمی‌شه، بدتر فرصت گفتگو از دست‌مون می‌ره.

ولی آخر چه گفتگویی؟ وقتی داشتند مردم را در خیابان می‌کشتند از چه حرف می‌زدیم؟ عجب نفهم و متوهمی بود! حداقل کاری که ما می‌توانستیم بکنیم، در برابر ظلم و ستم این حکومت و دستگاه کشتارش، این بود که در طرف حکومت نایستیم. خجالت‌آور بود. با دیدن‌شان در همین فکرها بودم که مریم، یکی از بچه‌های کلاس که طرفدار سرسخت جنبش بود، دستم را در جمعیت گرفت و گفت بیا جلوتر بریم. بریم وسط جمعیت و مقنعه‌هامون را در بیاریم. گوش دادم و زدیم به دل جمعیت. اعتراض بالا گرفته بود. بسیجی‌ها شروع کردند شعار دادن و فحاشی کردن. داشت دعوا می‌شد، که زنگ زدند به رییس دانشگاه. بلبشو شد. رئیس دانشگاه با معترضین حرف زد و کمی بعد حراست همه را به زور متفرق کرد.

تقریباً هر روز برنامه همین بود. صبح می‌آمدیم دعوا با بقیه هم‌کلاسی‌های «مخالف» تعطیلی راه می‌انداختیم، و به‌زور کلاس را تعطیل می‌کردیم. تعدادمان زیادتر بود و موفق می‌شدیم. بعد می‌رفتیم ورودی دانشگاه. و تجمع شروع می‌شد. کلاس‌های بیشتری تعطیل می‌شد و جمعیت بالا می‌گرفت. تمام روزهای آن ماه نیروهای پلیس و لباس شخصی بیرون دانشگاه مثل گرگ درنده منتظر بودند. یک‌بار تجمع‌مان به بیرون دانشگاه کشید و مردم هم آمدند. گارد ضد شورش و لباس شخصی‌ها به جمعیت حمله کردند و ما فرار کردیم به سمت کتابخانه. رفتیم داخل و آنها به زور وارد کتابخانه شدند. حراست با آنها درگیر شد و آنها را بیرون راند. اما موقع خروج، چندتا از دانشجوها چند خیابان آن طرف‌تر دستگیر شدند. بعد از دستگیری دانشجوها و سرکوب سراسری جنبش، گویی همه چیز خوابید. آیا این همه جان، در راه هیچ هدر رفته؟ همه چیز از آن به بعد تبدیل شد به پست‌های اینستاگرامی و سوگ و ستایش مجازی جنبش. حکومت با موفقیت توانست این جنبش خود انگیخته را سرکوب کند. چقدر همه‌چیز نا‌امید‌کننده شده بود. گَرد یأس همه جا پاشیده بودند. کلاس‌ها دوباره از سر گرفته شد و چیزی شبیه ابری ملال‌انگیز از خشم فروخورده در فضا پخش بود. در کلاس همیشه دعوا بود. کلاس به سه قسمت تکه پاره شده بود. گروه کوچکی از بچه‌های «طرفدار حکومت» و گروه بزرگ «مخالفان» و آن وسط هم لِیلی، که ساز خودش را می‌زد و با همراهی یکی دو تا از بچه‌های مردد در این دعوا، که دوستان‌ش بودند، حرف‌های عجیبی می‌زد. لیلی با هر دو گروه مخالفت داشت و اصرار داشت که بحث و گفتگو کنیم. یک‌بار هم وسط آن همه جدل آمد و گفت دارد نشریه راه می‌اندازد و از بچه‌ها دعوت کرد بیایند و برای نشریه بنویسند، از حقوق زنان و اتفاقاتی که افتاده بنویسند. بچه‌ها تمسخرش کردند و گفتند در چاچوب حکومت اسلامی آدمکش هیچ نمی‌نویسیم. من همیشه طرفدار اعتراض به حجاب اجباری بودم. خانواده‌ام مذهبی و سنتی بودند و در شهر کوچک‌مان، تمام عمر در سرکوب زنانگی خود سر‌کرده بودم. وقتی دیدم که به‌خاطر اعتراض به حق مسلم من برای انتخاب پوشش‌ام، این‌طور آدم می‌کشند، خون‌م به جوش آمد. از آن همه خون‌هایی که ریخته شد و جوان‌هایی که پرپر شدند. غیر از این، وقتی اعتراضات بالا گرفت خوشحال بودم. از اینکه ممکن است ورق برگردد و این حکومت برود. آن‌وقت نه تنها حجاب آزاد می‌شد، اقتصاد هم آزاد می‌شد. دیگر لازم نبود نگران حقوق ناچیز پدرم باشم؛ حقوقی که با زحمت به‌دست می‌آمد و هیچ‌وقت کفاف خانواده‌ی ما را نمی‌داد. برای همین بود که تصمیم گرفتم در اعتراضات دانشگاه شرکت کنم. تصمیم گرفتم در دعوای کلاس، در جبهه‌ی مریم بایستم، نه لِیلی. از نظر من لِیلی متوهم می‌آمد. اگرچه گاهی حرف‌هایش به نظرم منطقی بود، اما مناسب شرایط ما نبود. اما رفته رفته، که یأس همه جا را فرا گرفت و حضور خیابانی خاموشی گرفت، رفتار بچه‌های «مخالف»، تند و خشن شده بود. یک‌بار وقتی مقنعه‌ی لِیلی مثل همیشه از سرش افتاده بود، (هیچ‌گاه در قید حجاب‌ش نبود و این همیشه در تضاد با مخالفت‌اش به نظرم می‌رسید و عجیب بود)، یکی از پسرهای دارودسته‌ی مریم سرش داد کشید “تو که مخالف تعطیلی کلاسی غلط می‌کنی حجابت را رعایت نمی‌کنی“. داد و بیداد کرد. بچه‌ها همراهی‌اش کردند. استاد مجبور شد امید را از کلاس بیرون کند تا نظم به کلاس برگردد. صحنه‌ی عجیب و تاثربرانگیزی بود. به نظرم می‌رسید که بچه‌ها برخلاف ادعاهای‌شان مبنی بر طرفداری از آزادی بیان و اعتراض به سرکوب، خودشان در حق لِیلی و بقیه همان کارهایی را با خشونت انجام می‌دادند که ظاهراً به آن معترض بودند. از رفتار مریم، امید و بقیه سرخورده شدم. یعنی اگر روزی هم حکومت برود، مریم و دار‌و‌دسته‌اش با بقیه مردم این‌طور رفتار خواهند کرد؟ فرق‌شان با حکومت چیست؟ احساس گم‌گشتگی، یأس و سرخوردگی می‌کردم. تصمیم گرفتم با چسبیدن به درس، احساساتم را کنار بزنم و با وضعیت کرخت‌آور جدید کنار بیایم.

دو ماه از آن روزها گذشت. جنبش با کشتار حکومت سرکوب شد، کلاس‌ها دوباره از سر‌گرفته شده بود و امروز کلاس داشتیم. مایوسانه داخل راهروی منتهی به کلاس‌ها نشسته بودم. لِیلی هم آمد. دید تنها نشستم به سمتم آمد. سلام کرد. نشست کنارم و با روی باز گفت: چه خبر زهرا؟ از برخورد صمیمانه‌اش بعد از آن همه بگو مگو‌های بچه‌های کلاس بر سر سیاست که منجر به کدورت‌های سیاه شده بود، جا خوردم. با تردید پاسخ دادم: خبری نیست. دانشگاه و خوابگاه و دوباره تکرار. برای اینکه بر بی‌میلی من غلبه کند دوباره گفت: اون بچه‌هایی که می‌گفتن اطلاعات بازداشت کرده، خبر داری ازشون؟ گفتم: نه. بیچاره‌ها خدا می‌دونه چی بر سرشون میاد. شنیدم می‌خوان اخراج‌شون کنن. هر دو آهی کشیدیم. نگاهم کرد. باز سر حرف را باز کرد و گفت: راستی نظر تو چیه در مورد این اتفاقا؟ در مورد این جنبش؟ همیشه می‌دیدم که ساکتی و بیشتر گوش می‌دی و نظاره می‌کنی! سراپا تردید بودم. یادم بود که او از مخالفان این جنبش بود. با اینکه سر و وضع آراسته و بی‌حجابی داشت. مثل همیشه مقنعه‌اش با یک بی‌خیالی خاصی، که انگار ذاتی خودش بود، از سرش ‌افتاده بود. چندبار هم رفته بود حراست و تذکر گرفته بود. همیشه این تناقض در ذهنم مانده بود که چطور حجاب را قبول ندارد و در بحث با بچه‌ها مدافع حقوق زنان هم هست اما با تعطیلی کلاس‌ها و اعتراضات مخالف بود؟ در این دو ماهی که از حضوری شدن کلاس‌ها گذشته بود و مقارن شده بود با جنبش و بعد هم فرو افتادن‌ش، بیشتر شناخته بودم‌اش. در تمام آن بحث‌ها و بگومگو‌ها، رفتارش و نظرات‌ش را دیده بودم. درست است که عجیب و متوهم به نظر می‌آمد اما شاید حق‌اش نبود آن همه فحشی که در میانه‌ی اعتراضات به او داده بودم. رفتارهایش و حرف‌هایش برایم پر از چالش بود. با چشمانی گرد و مشتاق هنوز منتظر پاسخ من بود. خودم را جمع‌و‌جور کردم. گفتم: این جنبش برای دفاع از حقوق ما زن‌ها بود. برای دفاع از کسایی که کشته شدن به خاطر آرمان‌شون. منم می‌رفتم توی اعتراضات. منو ندیدی؟ گفت: نه والا. پیدات نکردم توی جمعیت. همیشه دختر آروم و متینی بودی. خو‌‌‌ن‌ت به جوش اومده بود حتما اون موقع… گفتم: معلومه! هر آدمی باشه خون‌ش به جوش میاد!  اما حکومت راحت همه رو سرکوب کرد. همه رو کشت. نا‌امید‌کننده‌اس. لیلی پاسخ داد: چه انتظاری داشتی؟ هر حکومتی وقتی موجودیت‌اش هدف قرار بگیره، واکنش شدید نشون میده. و هر جنبشی وقتی رهبری و تشکل نداشته باشه، توسط نیروهای قوی‌تری که قبلا فضا رو اشغال کردن، مصادره و سرکوب میشه. واقعاً چیزی به اسم جنبش خودانگیخته، در فضایی که قبلا توسط این نیروها گرفته شده باقی نمی‌مونه. با تعجب نگاه‌ش کردم. منظورش چی بود؟ موجودیت؟ مصادره؟ ادامه داد: ” این جنبش با وجود اینکه شعارش رفع تبعیض جنسیتی بود، که حتی همونم نبود، در محتوا تبدیل به یه جنبش سرنگونی‌طلبی شد. جنبشی کور که فقط می‌خواست این حکومت بره، بدون اینکه صحبتی از وضعیت آینده‌ی ما بکنه. نه تنها از تحول وضعیت حجاب، حتی از تحول وضعیت اقتصادی همین  آدم‌هایی که سر این جنبش کشته شدن!» سرم را کج کردم. یعنی چه که حتی برای رفع تبعیض نبود؟ پس چه بود؟ کور بود؟ این حرف‌ها چیست؟ وقتی دید به فکر فرو رفتم با نگاهی گرم و گیرا سرش را بالاتر گرفت و گفت: می‌خوای بیشتر در موردش حرف بزنیم؟ تردید داشتم. کلاس داشت شروع می‌شد. سکوت‌م را نشانه‌ی رضا گرفته بود. لبخند زد. سریع رفتیم و نشستیم سرکلاس. صندلی کنار من نشست. بعد از کلاس، توی اتوبوس تا ورودی دانشگاه، حرف زدیم. حرف‌هاش اگرچه برایم بدیع و غریب بود اما، از جنس منطق و امید بود. نرم‌تر شده بودم و با اشتیاق با او بحث می‌کردم. بعد از آن روز، بعد از کلاس‌ها گه‌گاهی با هم بحث و گفتگو داشتیم.

یک ترم شده بود که من و لِیلی از قِبل بحث و گفتگو با هم بیشتر دوست شده بودیم. از حرف‌هایش خوشم می‌آمد. پر از چالش و همیشه منطقی بود. وقتی کلاس تمام می‌شد با هم بر‌می‌گشتیم تا درب خروجی دانشگاه. در مسیر حرف می‌زدیم. من می‌رفتم خوابگاه و او می‌رفت سرکار. تازگی‌ها فهمیده بودم که کار می‌کند. دختر جالب توجهی بود. اخیراً یک نشریه هم درآورده بود و تنهایی پخش می‌کرد. چقدر فعال و خستگی‌ناپذیر به نظر می‌آمد. به من هم داده بود که بخوانم. یک شب در خوابگاه قبل از خواب همه‌اش را یک‌جا خواندم. یک مقاله‌اش در مورد «ستم بر زنان» بود. تمام آن بحث‌های سر راهی‌مان با تفصیل بیشتر و منظم‌تر، تبدیل به یک مقاله‌ی گیرا شده بود. وقتی آن شب خواندم‌ش، برایم کاملاً واضح شدکه دقیقاً چرا با جنبش مخالف داشت و همزمان هم طرفداری از حکومت انتقاد می‌کرد. به حرف‌هایی که جسته‌وگریخته می‌زدیم و مقاله‌ای که نوشته بود بسیار فکر می‌کردم. حرف‌هایش به نظرم درست می‌آمد؛ مشکل زنان جامعه، تنها حجاب نبود؛ زنان طبقات اجتماعی بالا، سال‌ها بود که اصلاً حجاب نداشته؛ و به خاطر ثروت‌شان از سرکوب حکومتی در امان‌انند. تازه، اگر همه‌ی زنانی که کار می‌کنند، حقوق شرافتمندانه و برابر با مردان داشتند و حق مرخصی زنانگی داشتند، اگر نگهداری از بچه و آشپزی و تمیز‌کاری و هزارتا کارهای خانگی، اجتماعی می‌شد و مهد‌های مجهز و اجتماعی در محل کار برای کودکانِ زنان کارگر وجود داشت، آن وقت می‌شد گفت به برابری زن و مرد نزدیک شدیم. حتی همین حقوق کارگران مرد هم عادلانه نیست! اما این نیازها و درخواست‌ها اصلاً در جنبش «زن زندگی آزادی» وجود نداشت. فقط حجاب بود که هدف قرار گرفته شده بود؛ و بعد هم تبدیل به جنبشی برای سرنگونی کل حاکمیت شد. هر روز خبر کشته‌شدن یکی از جوان‌های معترض می‌آمد اما هیچ‌وقت هیچ برنامه و هیچ چشم‌اندازی وجود نداشت جز خشونت کور. حق با لِیلی بود. همه‌ی آن جوان‌ها به ناحق کشته شدند. سرباز پیاده‌نظام گروه‌ها و احزابی شدند که اصلاً برا‌ی‌شان این مطالبات مهم نبود. فقط می‌خواستند جمهوری اسلامی برود. به هر قیمتی. بدون ترسیم هیچ آینده‌ی مشخصی. اما وقتی این حکومت برود و ما حجاب اختیاری داشته باشیم، تکلیف دستمزد پدرم چه می‌شود؟ دستمزدی که با چند ماه تاخیر پرداخت می‌شود و کفاف زندگی‌مان را نمی‌دهد. خودم چه؟ وقتی وارد بازار کار بشوم، گیرم بدون حجاب، من هم مثل پدرم با دستمزد ناچیز باید کار کنم؟ راستی، «اجتماعی شدن کار خانگی» یعنی چه؟ یادم بود که بروم و از لِیلی بپرسم. فکر می‌کردم زیاد کتاب خوانده باشد. حداقل زیادتر از من. برای همین توانسته بود نشریه بزند. دیروز برای جا‌به‌جا کردن میز فروش نشریه کمک‌اش کرده بودم. نمی‌دانم چرا این‌قدر خوشحال شد. انگار دنیا را به او داده باشند! اگر این‌قدر برای‌ش مهم بود، خب باشد! بیشتر کمک‌اش می‌کنم.

در اتوبوس دانشگاه نشسته بودم که لِیلی هم سوار شد. یک دسته نشریه زیر بغل، مقنعه‌ی آویزان از شانه، با چشمانی گود و خسته سوار شد. مرا دید. ذوق کرد. آمد نشست کنارم. گفت: می‌تونی اینا رو ببری خوابگاه؟ که دیگه این همه راه من نبرم و بیارم؟ فردا می‌خوام پخش‌شون کنم. نگاه کردم به نشریه. شماره‌ی جدید بود. عنوان‌هاش در مورد «خصوصی‌سازی آموزش، قانون جدید افزایش سن بازنشستگی کارگران و فلسطین» بود. تعجب کردم. ارتباط این عنوان‌ها را نمی‌فهمیدم. گفتم: باشه می‌برم. نگران نباش. خسته‌ای؟ جواب داد: آره. خیلی. گفتم: الانم باید بری سرکار؟ گفت: بله متاسفانه. و خندید. پرسید: راستی زهرا، تو قصد نداری کار کنی؟ کار دانشجویی مثلا. یک مقدار کمک‌ات می‌کنه در هزینه‌هات. می‌دونی که اول و آخر سرنوشت همه‌مون بعد از دانشگاه کارگریه! و خندید. بالافاصله دوباره پرسید: راستی پدرت چکاره‌اس؟ مادرت چی؟ با خودم گفتم چرا می‌پرسد؟ چه اهمیتی داشت پدر من شغل‌اش چیست. من به هیچ‌کدام از بچه‌های خوابگاه نگفته بودم. خجالت می‌کشیدم. از اینکه بگویم پدرم کارگر شهرداری است. وقتی دید سکوتم طولانی شده گفت: من مجبورم کار کنم. چون کسی نیست که خرج منو بده. باید خودم پول در بیارم. تعجب کردم. بابای من هرماه پول کمی برای من واریز می‌کرد. در حد خرج رفت‌و‌آمد و هزینه‌ی غذای سلف و چیزهای خرده ریز. درست است که کفاف مخارج‌ام را نمی‌داد اما حمایت پدرم را احساس می‌کردم. اما یعنی پدر لِیلی هیچ کمکی به او نمی‌توانست بکند؟ مادرش چه؟ ادامه داد: بابام کارگر بود. توی یکی از کارخونه‌های بزرگ شهر کار می‌کرد. فوت کرد. ۵ ساله. مادرم هم پیره دیگه. خانه‌داره. سر کار که نمی‌تونه بره. یه خواهر و برادر کوچولو هم دارم. شوکه شدم. با ناراحتی گفتم: واقعاً متاسفم. نمی‌دونستم. لبخندی زد. منتظر بود حالا که حرف دل‌ش را زده تا به من جرئت بدهد، من هم حرف‌هایم را بزنم. باور نمی‌کردم پدرش کارگر بوده باشد. نمی‌دانم چرا. شاید چون همیشه سر‌زنده و فعال بود، اعتماد به نفس داشت و نشریه در می‌آورد. قبلاً فکر می‌کردم نشریه زدن کار آدم‌های سرخوش و بیکار باشد. جرقه‌ای در ذهنم خورد. آها! پس برای همین بود که همیشه از «طبقه‌ی کارگر» حرف می‌زد؟ این مطالب نشریه درباره‌ی کارگران چه؟ مثلاً همین افزایش سن بازنشستگی، حتماً همین بوده. با این همه دردسرِ درس و کار و خانواده، نشریه هم چاپ می‌کرد. نگاه‌ش کردم. دل دل کردم. بالاخره دل را به دریا زدم و زبان باز کردم: بابای من کارگر شهرداریه. شهر خودمون. مادرم هم خانه‌داره. چشم‌هایش گشاد و نرم‌خو شد. گَرد مهری بر چهره‌اش نشست. با مهربانی پرسید: چند سال‌شونه؟ قرار نیست بازنشسته بشن؟ گفتم: نه. هنوز خیلی مونده. تازه ۵۰ سال‌ش شده. گفت: خب دیگه، باید نزدیک بازنشستگی باشه. قدیمیا معمولاً زودتر از ما وارد بازار کار می‌شدن. نه؟ چرا می‌گی خیلی مونده؟ آب دهانم از تضادی که بین کنجکاوی مصرانه‌اش و چهره‌ی گشاده‌اش حس می‌کردم، خشک شد. همه‌ی خاطرات تلخ آن روزها به ذهنم هجوم آورد. خاطرات دربه‌دری‌مان، فقرمان و استیصال پدرم. بعد از اخراج‌ش از کارخانه. بعد از آن اعتصابات کوفتی. ذهنم به‌هم ریخت. سرم را پایین انداختم. لِیلی ناراحت شد. با غصه گفت: ببخشید اگه اذیتت کردم. نمی‌خواستم فضولی کنم. خودم چون می‌دونم چقدر سخته بیمه نداشتن، پرسیدم. خیلی مهمه که آدم بیمه باشه. تا وقتی پیر شد و توانایی کار کردن نداشت، حقوق بخور و نمیری باشه که محتاج نشه. من می‌فهمم چقدر سخته. چون بابام رو می‌دیدم. و خودم هم چند سال هست کار می‌کنم. همیشه دارم با کارفرماها سر و کله می‌زنم. که برام بیمه رد کنن. خیلی‌هاشون قبول نمی‌کنن. میگن هزینه داره و برای ما نمی‌صرفه. از حقوق خودت بردار و برو خودت رو بیمه کن. آخه مگه حقوق من چقدره که کل حق بیمه رو هم خودم پرداخت کنم؟ ببین من ۵ ساله کار کردم! ولی فقط ۲ سال بیمه رد شده برام. همیشه فکر این‌که تا لحظه‌ی مرگ مجبور به کار کردن باشم، توی ذهنم تاب می‌خوره. فقط می‌خواستم مطمئن بشم که تو و خانواده‌ات از گزند بدبختی که این نظام سرمون آورده، کمی در امان باشید.دیدم که خودش، دل‌ش پر از غصه شد. دستم را گرفت و گفت: با من راحت باش. من می‌فهمم شرایطت رو. اگر چیزی لازم داشتی، به خودم بگو! من کار می‌کنم! می‌تونم کمک‌ات کنم! ناراحت شدم. از اینکه آن‌قدر راحت، آن اوایل دانشگاه، به ناحق قضاوت‌ش کرده بودم. از اینکه وقتی بچه‌ها علیه‌اش توطئه می‌کردند و آزارش می‌دادند در عین متانت و آرامش، استوار کارش را می‌کرد و من، حتی کمک‌اش هم نکردم! چقدر پشیمانم! چه آدم نازنینی بود! تا به حال هیچ دوستی این‌طور به من احساس حمایت و رفاقت نداده بود. آن هم در کمال سختی و مشقت زندگی خودش! وجودم از احساس اعتماد و صمیمیت پر شد. مهربانی و گرما در دست‌ها و چشم هایش موج می‌زد. تازه فهمیده بودم که خانواده‌اش چقدر شبیه به خودم بود. و شاید هم بدتر. دست‌هایش را با قوت فشردم. آهسته گفتم: دوست نداشتم در موردش حرف بزنم. یادآوری‌ش برام دردناکه. وقتی بچه بودم، بابام توی کارخونه‌ی صنعتی کار می‌کرد. کارگرا برای گرفتن دستمزد عقب‌مونده‌شون اعتصاب کرده بودن. و بابای من جزو کسایی بود که براشون حرف می‌زد. تشویق‌شون می‌کرد که حق‌شون رو بگیرن. اعتصاب بالاخره باعث فلج شدن تولید شد. و کارفرما تمام کارگرای اعتصابی رو اخراج کرد. با شهرداری هم هماهنگ بود و بعد از اون، هیچ‌جا توی شهرمون به بابام کار ندادن. بابام مجبور شد بره یه شهر دیگه کارگری کنه. تا بتونه خرج ما رو بده. خیلی سختی کشیدیم. اوایل به زحمت از پس مخارج بر میومدیم. چندبار بابام مجبور شد شغل عوض کنه. چندین سال گذشت تا آبا از آسیاب افتاد و تونست برگرده به شهرمون. یکی از اقوام‌مون رفت داخل شورای شهر مشغول شد. و تونست راضی‌شون کنه به بابام کار بدن. الان کارگر پیمانکار شهرداریه. برای همینه که توی سابقه‌ی بیمه‌اش وقفه افتاده و تا این سن مجبوره کار کنه.» ناگهان دیدم که لِیلی با چه هیجان و غروری داشت به حرف‌هایم گوش می‌داد. آن هم حرف‌های تلخی که یادآوری‌شان اشکم را در می‌آورد. چهره‌اش سرتاپا بشاش شد. ناگهان فریاد زد: تو چرا هیچ‌وقت اینا رو تعریف نکردی دختر! ینی بابات انقدر آدم خفنی بوده و نگفتی؟! بابات رهبر یه جنبش کارگری بوده؟! به نشانه‌ی تایید سر تکان دادم و گفتم: فک کنم. متاسفانه. گفت: چرا می‌گی متاسفانه؟! بابات برای حق و حقوق خودش و هم‌قطاراش مبارزه می‌کرده! واقعاً چی از این شریف‌تره؟ گفتم: شاید. اما روزای تلخی بود. ما خیلی سختی کشیدیم. و جز اخراج بابام و اون همه کارگر و در به دری‌شون هیچ فایده‌ای نداشت. بعد از اون ماجرا، اون کارخونه دیگه هیچ کارگر بومی رو استخدام نمی‌کنه و از شهرای اطراف کارگر میاره. با دقت گوش می‌داد و نگاهم می‌کرد. انگاری گم‌شده‌ای یافته باشد. با اطمینان گفت: قطعا فایده داشته. شک نکن… حس کردم که آن نرمی و همدلی حالا، با یک عاطفه‌ی اعتماد و استقامت پیوند خورده باشد؛ آن هم از اینکه اکنون یکی مثل خودش را پیدا کرده. یعنی واقعاً ما مثل هم بودیم؟ ناگهان گفت: چقد شبیه به همیم ! و خندید. من هم خندیدم. راست می‌گفت. مثل هم بودیم. پدر هردوتایمان کارگر بود. مادرمان خانه‌دار بود. و هر دو با سختی بزرگ شده بودیم و اتفاقاً آه در بساط هم نداشتیم. همین‌قدر ندار. نمی‌دانم این چیزها خوشحالی دارد یا نه. اما آن روز در اتوبوس، ما دوتا خوشحال بودیم. تا رسیدیم درب دانشگاه، نشریه‌ها را به من داد. با حرارت بغلم کرد. فریاد زد: مواظب خودت باش! فردا می‌بینمت!

سال آخر دانشگاه است. من و لِیلی و فرناز و فاطمه، نشستیم دور میز نشریه. بچه‌های دانشکده‌ی حقوق دوره‌مان کرده‌اند. بحث بالا گرفته و لِیلی، آرام و با اعتماد به نفس دارد به آنها می‌گوید که چرا فلسطین مهم است. آنها با تعجب از سر و وضع بی‌حجاب ما و اینکه اتفاقا بسیجی نیستیم، گوش می‌دهند. چقدر خوب حرف می‌زند لِیلی. من و فرناز هم داریم گوش می‌دهیم. از لابه‌لای حرف‌هایش با دانشجوها، چیزهای جدیدی دستگیرم می‌شود. گاهی سوال هم می‌پرسم. یک‌بار از او پرسیدم: چرا اون پسره‌ی دانشجو با عصبانیت بهت گفت تو کمونیستی! نشریه رو انداخت و ول کرد رفت؟  خندید و نشست و برایم توضیح داد. یک کتاب هم برایم آورد. گفت که اگر مطالعه‌اش کنم بهتر می‌توانیم صحبت کنیم. این مقاله‌ی فلسطین را خودم هفته‌ی پیش کمک‌اش کردم و ویرایش کردم. این روزها هر شماره درباره‌ی فلسطین مقاله داریم. مقاله‌ای را هم که مربوط به «عدالت‌خواهی دروغین بسیج» بود فرناز ویرایش کرد. فاطمه آن طرف در حال داد زدن است که: آی بیایید شماره‌ی جدید نشریه! فقط ۵ تومن! حالا دوستان خوبی برای هم شده‌ایم. من حتی خانه‌شان هم می‌روم. و لِیلی هم به آرزوی‌ش رسید و پدرم را دید. از اینکه دوستی پیدا کردم که مرا می‌فهمد خوشحالم. می‌دانم که لِیلی هم همین حس را دارد. انگار که همدیگر را زندگی کرده باشیم. من فهمیده‌ام که ما عضوی از طبقه‌ی کارگریم. و این عضویت واقعی و جهانی است. زندگی‌مان، غم و شادی‌مان و آینده‌مان به هم گره خورده است. برای اینکه بتوانیم تغییری از آن خودمان را پیش ببریم، به هم احتیاج داریم. باید رفیق هم باشیم. بیشتر بخوانیم، بیشتر تلاش کنیم و رفقای بیشتری پیدا کنیم.

دیدگاه شما پس از تأیید توسط مدیر وبسایت منتشر خواهد شد.