رفیق من
یعنی واقعاً ما مثل هم بودیم؟
نزدیک ظهر بود. سوار سرویس دانشگاه بودم و حرارت هوا از پنجرهی باز اتوبوس به صورتم میخورد. حال و هوای اتوبوس عادی نبود. درست مثل کلاس درسمان. همه در حال پچ پچ و ارائهی تحلیل بودند. گروهی عجله داشتند زودتر برسند و با تلفن مشغول هماهنگی بودند. فضا آشفته و ملتهب بود. به سلف رسیدیم. همه پیاده شدند. محوطهی ورودی دانشگاه غلغله شده بود. خیلی گرسنه بودم. پول ناچیزی که پدرم هرماه واریز میکرد ته کشیده بود. التهاب فضا باعث شد قضیهی گرسنگی و پول را به کناری از ذهنم پس بزنم و وارد جمعیت بشوم. جمعی از دانشجویان دختر مقنعه از سر بیرون آورده بودند و با دست آن را بالای سر تکان میدادند. در پیرامون آنها پسرها تجمع کرده بودند. کل جمعیت فریادِ زن زندگی آزادی سر میداد و نیروهای حراست آنها را کمی دورتر احاطه کرده بود. بسیجیها در حال فیلم و عکسبرداری از جمعیت بودند. دانشجویان کلاسها را برای پیوستن به اعتراضات تعطیل کرده بودند. کلاس ما هم تعطیل شده بود. من در حال تماشا، خودم را رساندم به در ورودی. وارد جمعیت شدم. با دستههای دانشجویان معترض همگام شده بودم و شعار سر میدادم. بیرون از در ورودی دانشگاه نیروهای پلیس منتظر بودند. شاید منتظر اینکه پایمان را بیرون بگذاریم و سریع ما را کتک بزند و دستگیر کنند. بقیهی بچههای کلاسمان را دیدم که به ما اضافه شدند. همانهایی که طرفدار تعطیل کردن کلاسها برای حمایت از جنبش بودیم. چشم چرخاندم. آن طرف چندتا از بچهها که مخالف تعطیلی بودند و از تعطیل شدن کلاسها ناراحت، از کنار جمعیت ما عبور کردند و از در دانشگاه خارج شدند. آن دختره لِیلی با حالتی اندوهگین و متفکر با فاصله ایستاد و ما را تماشا میکرد.
لحظاتی بهم ریختم. در فکر فرو رفتم: ” چطور ممکنه آدمی آنقدر بیخیال و بی عرضه باشه؟ چرا هیچ کاری نکردن؟ جوانان همسن و سال ما توی درگیریها کشته شدن و خیلی از دانشگاها اعتراضه. لااقل اگر عرضهی حمایت ندارن کاش بی طرف میموندن و میذاشتن کلاسها رو درست و حسابی تعطیل کنیم. اون لِیلی رو ببین! مخالف سرسخت اعتراضاست. وقتی اختلاف سر تعطیلی کلاسا بالا گرفت و دعوا شد توی کلاس، گفت « شما موافقای تعطیلی یه نماینده از بین خودتون مشخص کنید، بیاید صحبت منطقی کنیم». میگفت: « اتفاقا این جنبش فرصت خوبیه برای بحث و گفتگو. برای بیان دیدگاههای سیاسیمون. با تعطیل کردن کلاس، هیچ مشکلی حل نمیشه. بدتر فرصت گفتگو از دست مون میره. » چه گفتگویی آخه؟ چی میگی اصلا؟! وقتی داشتن مردم رو توی خیابان میکشتن از چی حرف بزنیم؟ عجب نفهم و متوهمه! اصلا درکش نمیکنم! حداقل کاری که ما میتونیم بکنیم، در برابر ظلم حکومت و دستگاه کشتارش، اینه که طرف حکومت نایستیم. خجالتآوره! “
گرم همین فکرها بودم که ناگهان سارا دستم را در جمعیت گرفت. سارا همکلاسی و نماینده کلاسمان بود. او هم از طرفداران سرسخت جنبش و تعطیلی کلاسها بود. گفت بیا جلوتر برویم. برویم مرکز جمعیت و مقنعههامان را در بیاوریم. گوش دادم. زدیم در دل جمعیت. اعتراض بالا گرفته بود. بسیجیها شروع کردند به شعار دادن و فحاشی کردن. آتش درگیری داشت شعله ور میشد. بلبشو به پا شد. زنگ زدند به رییس دانشگاه. آمد و شروع کرد به حرف زدن و با ورودش حراست همه را به زور متفرق کرد. چندین نفر احضار شدند به کمیته انضباطی. چند نفر کارشان به ادارهی اطلاعات کشید و آن روز طولانی بالاخره تمام شد.
تقریبا هر روز برنامه همین بود. صبح میآمدیم با دعوا با بقیه همکلاسی های مخالف تعطیلی، به زور کلاس را تعطیل میکردیم. تعدادمان زیادتر بود و موفق میشدیم. بعد میرفتیم ورودی دانشگاه. و تجمع شروع میشد. کلاسهای بیشتری تعطیل میشد و جمعیت بالا میگرفت. تمام روزهای آن ماه نیروهای پلیس و لباس شخصی بیرون دانشگاه مثل گرگ درنده منتظر بودند. یکبار تجمعمان به بیرون دانشگاه کشید و مردم هم آمدند. گارد ضد شورش و لباس شخصیها به جمعیت حمله کردند و ما فرار کردیم داخل خیابان اصلی. چندتا از دانشجوها چند خیابان آن طرفتر دستگیر شدند. بعد از دستگیری دانشجوها و سرکوب سراسری جنبش، همهچیز در حال از دست رفتن بود. گویی این همه جان، در راه هیچ هدر رفته باشد. همه چیز داشت تبدیل میشد به پستهای اینستاگرامی و سوگ و ستایش مجازی جنبش. حکومت با موفقیت در حال سرکوب جنبش خود انگیخته بود. چقدر همهچیز ناامیدکننده شده بود. انگار گرد یأس همه جا پاشیده باشند. کلاسها با اجبار مدیریت دانشگاه دوباره داشتند از سرگرفته میشدند و چیزی شبیه ابری ملالانگیز از خشم فروخورده در فضا پخش بود. در کلاسهایی که تشکیل میشد همیشه دعوا بود. کلاس به سه قسمت تکه پاره شده بود.گروه کوچکی از بچههای طرفدار حکومت و گروه بزرگ مخالفان. آن وسط هم لِیلی، که ساز خودش را میزد و حرفهای عجیب میزد با همراهی یکی دوتا از بچههای مردد در این دعواها، که دوستش بودند. لیلی با هردو گروه مخالف بود و اصرار داشت که بحث و گفتگو کنیم. یک بار هم وسط آن همه جدل آمد و گفت میخواهد نشریه میزند و از بچهها دعوت کرد بیایند و برای نشریهاش بنویسند، از حقوق زنان و اتفاقاتی که افتاده. بچهها تمسخرش کردند و گفتند درچاچوب حکومت اسلامی آدمکش هیچ نمینویسیم.
اما من، همیشه طرفدار اعتراض به حجاب اجباری بودم. خانوادهی من مذهبی و سنتی بودند و در شهر کوچکمان، تمام عمر در سرکوب زنانگی خود سرکرده بودم. وقتی دیدم که به خاطر اعتراض به حق مسلم من برای انتخاب پوششام، اینطور آدم میکشند، خونم به جوش آمد. از آن همه خونهایی که ریخته شد و جوانهایی که پرپر شدند. غیر از این، وقتی اعتراضات بالا گرفت خوشحال بودم. از اینکه ممکن است ورق برگردد و این حکومت برود. آنوقت نه تنها حجاب آزاد میشد، اقتصاد هم آزاد میشد. دیگر لازم نبود نگران حقوق ناچیز پدرم باشم. حقوقی که با زحمت به دست میآمد و هیچوقت کفاف خانوادهی ما را نمیداد. برای همین تصمیم گرفتم در اعتراضات دانشگاه شرکت کنم. تصمیم گرفتم در دعوای کلاس، درجبههی سارا بایستم. تکلیف طرفداران حکومت برایم مشخص بود؛ اما از نظر من لِیلی هم متوهم میآمد. اگرچه گاهی حرفهایش منطقی بود، اما به نظرم مناسب شرایط ملتهب ما نبود.
رفته رفته، که یأس همه جا را فرا گرفت و حضور خیابانی کمرنگ شد، رفتار بچههای مخالف حکومت، تند و خشن شده بود. یک بار وقتی مقنعهی لِیلی مثل همیشه از سرش افتاده بود، (هیچگاه در قید حجابش نبود و برایم عجیب بود)، یکی از پسرهای دار و دستهی سارا وسط کلاس سرش داد کشید. گفت « تو که مخالف تعطیلی کلاسی غلط میکنی حجابت را رعایت نمیکنی. موقعی که همه داشتن اعتراض میکردن کجا میرفتی بدبخت؟» داد و بیداد کرد. بچهها همراهیاش کردند. استاد مجبور شد امید را از کلاس بیرون کند تا نظم به کلاس برگردد. صحنهی عجیب و تاثربرانگیزی بود. به نظرم میرسید که بچهها برخلاف ادعاهایشان مبنی بر طرفداری از آزادی بیان و اعتراض به سرکوب، خودشان در حق لِیلی و بقیه همان کارهایی را با خشونت انجام میدادند که ظاهرا به آن معترض بودند. از رفتار سارا، امید و بقیه سرخورده شدم. یعنی اگر روزی هم حکومت برود، امثال سارا و دارودستهاش با بقیه مردم اینطور رفتار خواهند کرد؟ فرقشان با حکومت چیست؟ احساس گمگشتگی، یأس و سرخوردگی میکردم. تصمیم گرفتم با چسبیدن به درس، احساسات و هیجانات سیاسیام را کنار بزنم و با وضعیت کرختآور جدید کنار بیایم. واقعا چکار میشد کرد؟ کدام جهت واقعا درست بود؟
…
یک ماه از آن روزهای پرالتهاب گذشته. جنبش زن زندگی آزادی در شهرهای مختلف کاملا سرکوب شد و همه چیز به روال گذشته بازگشت. در دانشگاه، تمام کلاسها دوباره از سرگرفته شدند و ما امروز کلاس داشتیم. مایوسانه داخل راهروی منتهی به کلاسها نشسته بودم. لِیلی هم آمد. دید تنها نشستم به سمتم آمد. سلام کرد. نشست کنارم و گفت: « چه خبر مریم؟» از برخورد صمیمانهاش بعد از آن همه بگو و مگوهای بچههای کلاس بر سر سیاست، که منجر به کدورتهای سیاه شده بود، جا خوردم. با تردید پاسخ دادم: « خبری نیست. دانشگاه و خوابگاه و دوباره تکرار.» برای اینکه بر بیمیلی من غلبه کند دوباره گفت: « اون بچههایی که میگفتن اطلاعات بازداشت کرده، خبر داری ازشون؟» گفتم: « نه. بیچارهها خدا میدونه چی به سرشون میاد. شنیدم میخوان اخراجشون کنن.» آهی کشید. نگاهم کرد. باز سر حرف را باز کرد و گفت: « راستی نظر تو چیه در مورد این اتفاقا؟ در مورد این جنبش؟ هیچوقت فرصت نشد حرف بزنیم. همش بزن بزن و دعوا بود! ». لبخند زد. « تو هم دختر کمحرف و ساکتی بودی. بیشتر گوش میدادی.» سراپا تردید بودم. یادم بود که او از مخالفان این جنبش بود. با اینکه همیشه سر و وضع آراسته و نیز بیحجابی داشت. همیشه مقنعهاش با یک بیخیالی خاصی، که انگار ذاتی خودش بود، از سرش میافتاد. عین خیالش نبود. چندبار هم رفته بود حراست و تذکر حجاب گرفته بود. همیشه این تناقض در ذهنم مانده بود که چطور حجاب را قبول ندارد، در بحث با بچهها مدافع حقوق زنان هم هست اما با تعطیلی کلاسها و اعتراضات مخالف بود. با چشمانی گرد و مشتاق هنوز منتظر پاسخ من بود. خودم را جمعوجور کردم. گفتم: « این جنبش برای دفاع از حقوق ما زنها بود. برای دفاع از کسایی که کشته شدن به خاطر آرمانشون. منم میرفتم توی اعتراضات. منو ندیدی؟» گفت: « نه والا. پیدات نکردم توی جمعیت. همیشه دختر آروم و متینی بودی. خونت به جوش اومده بود حتما اون موقع.» گفتم: « معلومه! هرکس ذرهای انسانیت داشته باشه خونش به جوش میاد! » سرم را پایین انداختم: « اما حکومت راحت همه رو سرکوب کرد. همه رو کشت. ناامیدکنندهاس.» با برقی در چشمهایش، انگاری که از بحث به وجد آمده باشد پاسخ داد: « چه انتظاری داشتی؟ هر حکومتی وقتی موجودیتاش هدف قرار بگیره، واکنش شدید نشون میده. و هر جنبش خودانگیخته وقتی رهبری و تشکل نداشته باشه، توسط نیروهای قویتری که قبلا فضا رو با امکاناتشون اشغال کردن، مصادره و سرکوب میشه.» چشمانم گرد شد. با تعجب نگاهش کردم. فکر میکردم به کل مخالف ماست و شاید اصلا طبق گفتهی بچهها طرفدار حکومت. منظورش چی بود؟ موجودیت؟ مصادره؟ ادامه داد: « این جنبش با وجود اینکه شعارش رفع تبعیض جنسیتی بود، که حتی همونم نبود، در محتوا تبدیل به یه جنبش سرنگونی طلبی شد. جنبشی کور که فقط میخواست این حکومت بره، بدون اینکه صحبتی از وضعیت آیندهی ما بکنه. نه تنها از تحول وضعیت حجاب، حتی از تحول وضعیت اقتصادی همین افرادی که کشته شدند هم حرفی نبود و برنامهای وجود نداشت. » سرم را کج کردم. یعنی چه که حتی برای رفع تبعیض نبود؟ پس چه بود؟ این حرفها چیست؟ وقتی دید به فکر فرو رفتم با نگاهی گرم و گیرا سرش را بالاتر گرفت و گفت: « میخوای بیشتر در موردش حرف بزنیم؟» تردید داشتم. کلاس داشت شروع میشد. سکوتم را نشانهی رضا گرفته بود. لبخند زد. سریع رفتیم و نشستیم سرکلاس. بعد از کلاس، توی اتوبوس تا ورودی دانشگاه، حرف زدیم. حرفهاش اگرچه برایم بدیع و غریب بود اما، از جنس منطق به نظر میآمد. خوشم میآمد که با کسی منطقی و دور از هیاهیو حرف سیاسی بزنم، از مشکلات ممکلت بگویم و بشنوم. با اشتیاق با او بحث میکردم. بعد از آن روز، بعد از کلاسها گهگاهی با هم بحث و گفتگو داشتیم.
…
یک ترم شده بودکه من و لِیلی از قِبل بحث و گفتگو به هم نزدیکتر شدیم. قبلا برایم آدم غریبی بود که پرت و پلا میگفت و از ظاهر و باطنش سر در نمیآوردم. درکش نمیکردم و از شدت بدگویی بچههای کلاس، رغبتی هم نداشتم برای شناختنش. یکسال اول سال تحصیلی کلاسها به خاطر کرونا مجازی شده بود و تازه امسال کلاسهای حضوری تشکیل شده بود. آشنایی همهی ما با هم، به یکباره و در دل همین بحران جنبش ایجاد شده بود. انگار که آشنایی ما در کلاس گره خورده بود به دو دسته شدن حکومتیها و مخالفها. هیچ چیزی آن وسط مجال بروز نداشت و تخطئه میشد. وقتی اعتراضات از نفس افتاد، تازه مجالی باز شده بود برای شناخت منطقی و دور از هیجان. بعد از آن روز که با لیلی دم در کلاس و در اتوبوس هم صحبت شدم، باز هم صندلی کنارم مینشست. پیگیرم بود. از شرایطم میپرسید و جویای حال خانوادهام میشد. هوایم را داشت و در درسها کمکم میکرد. نظرم را در مورد همهچیز با صبوری میشنید و با برقی از امید و انگیره، از دل سرگشتگی و ناامیدی من از شرایط موجود، حرفهای تازه و معنادار بیرون میکشید. از حرفهایش خوشم میآمد. پر از چالش بود. هیچگاه با چنین شخصیتی قبلا آشنا نشده بودم. وقتی کلاس تمام میشد با هم برمیگشتیم تا درب خروجی دانشگاه. در مسیر حرف میزدیم. من میرفتم خوابگاه و او میرفت سرکار. تازگیها فهمیده بودم که کار میکند. اخیرا یک نشریه هم درآورده بود و تنهایی پخش میکرد. چقدر فعال و خستگیناپذیر به نظر میآمد. به من هم داده بود که بخوانم. یک شب در خوابگاه قبل از خواب همهاش را یکجا خواندم. یک مقالهاش فشردهی بحثهایمان در مورد ستم بر زنان بود که کاملتر شده بود. مقالهی گیرایی شده بود. وقتی آن شب خواندمش، برایم روشنتر شدکه چرا دقیقا با جنبش مخالف بود. به حرفایی که جستهوگریخته میزدیم و مقالهای که نوشته بود بسیار فکر میکردم. حرفهایش به نظرم درست میآمد؛ مشکل زنان جامعه، فقط حجاب نبود. اصلا هم نبود. زنان طبقات اجتماعی بالا، اصلا حجاب ندارند. و به خاطر ثروتشان از سرکوب حکومتی در امانانند. تازه اگر همهی زنانی که کار میکنند، حقوق شرافتمندانه و برابر با مردان داشتند، اگر حق مرخصی زنانگی داشتند، اگر نگهداری از بچه و آشپزی و تمیزکاری و هزارتا کار خانگی اجتماعی میشد و مهدهای مجهز و اجتماعی در محل کار برای کودکان زنان کارگر وجود داشت، آن وقت میشد گفت به برابری زن و مرد نزدیک شدیم. اما حتی حقوق کارگران مرد هم عادلانه نیست. سهم پدر من هم از این همه زحمتی که میکشید، به جز زندگی سخت خودش و ما نبود. اینها را لیلی برایم گفته بود و اینجا هم نوشته بود. اما این شعارها اصلا در جنبش زن زندگی آزادی وجود نداشت. فقط حجاب بود که هدف قرار گرفته شده بود. و بعد هم تبدیل به جنبشی برای سرنگونی حاکمیت شد، بدون هیچ مطالبهی مشخصی. هر روز خبر کشتهشدن یکی از جوانهای معترض میآمد اما هیچوقت هیچ برنامه و هیچ چشماندازی وجود نداشت جز خشونت کور. حق با لِیلی بود. همهی آن جوانها به ناحق کشته شدند. سرباز پیادهنظام مفت و مجانی گروهها و احزابی شدند که اصلا برایشان این مطالبات مهم نبود. فقط میخواستند جمهوری اسلامی برود. به هر قیمتی. بدون ترسیم هیچ آیندهی مشخصی. بعد خودشان بیایند و روز از نو روزی از نو. از کجا معلوم حقوق پدرم را بهتر میکردند؟ اصلا برایشان پدر من و سهم زحتمش در این جامعه مهم بود؟ خودم چه؟ وقتی به عنوان یک زن، وارد بازار کار بشوم، گیرم بدون حجاب، من هم مثل پدرم با دستمزد ناچیز و حتی نابرابر باید کار کنم؟ راستی، «اجتماعی شدن کار خانگی» یعنی چه؟ یادم بود که بروم و از لِیلی بپرسم. فکر میکردم زیاد کتاب خوانده باشد. حداقل زیادتر از من. برای همین توانسته بود نشریه بزند. دیروز برای جابهجا کردن میز فروش نشریه کمکاش کرده بودم. نمیدانم چرا انقدر خوشحال شد. انگار دنیا را به او داده باشند! اگر انقدر برایش مهم بود، خب باشد! بیشتر کمکاش میکردم.
…
نشسته بودم در اتوبوس دانشگاه. لِیلی را دیدم. یک دسته نشریه زیر بغل، با مقنعهی آویزان از شانه، با چشمانی گود و خسته سوار شد. مرا دید. ذوق کرد. آمد نشست کنارم. گفت: « میتونی اینا رو ببری خوابگاه؟ که دیگه این همه راه من نبرم و بیارم؟ فردا میخوام پخششون کنم.» نگاه کردم به نشریه. شمارهی جدید بود. عنوانهاش در مورد «خصوصیسازی آموزش، قانون جدید بازنشستگی کارگران و فلسطین» بود. تعجب کردم. ارتباط این عنوانها را نمیفهمیدم. گفتم: « باشه میبرم. نگران نباش. خستهای؟ » لیلی جواب داد: « آره. خیلی.» گفتم: « الانم باید بری سرکار؟» گفت: « بله متاسفانه.» و خندید. پرسید: « راستی مریم، تو قصد نداری کار کنی؟ کار دانشجویی مثلا. یک مقدار کمکت میکنه در هزینههات. میدونی که اول و آخر سرنوشت همهمون بعد از دانشگاه کارگری مزدبگیریه!» خندید. و بعد پرسید: « راستی پدرت چکاره اس؟ مادرت چی؟» با خودم گفتم چرا میپرسد؟ چه اهمیتی دارد پدر من شغلاش چیست. من به هیچ کدام از بچههای خوابگاه نگفته بودم. خجالت میکشیدم. از اینکه بگویم پدرم کارگر است. وقتی دید سکوتم طولانی شده گفت: « من مجبورم کار کنم. چون کسی نیست که خرج منو بده. باید خودم پول در بیارم.» تعجب کردم. بابای من هرماه پول کمی برای من واریز میکرد. در حد خرج رفتوآمد و هزینهی غذای سلف و چیزهای خرده ریز. درست است که کفاف مخارجام را نمیداد اما حمایت پدرم را احساس میکردم. اما یعنی پدرش هیچ کمکی به او نمیتوانست بکند؟ مادرش چه؟ لیلی ادامه داد: « بابام کارگر بود. توی یکی از کارخونههای بزرگ شهر کار میکرد. پنج ساله فوت کرده. مادرم هم پیره دیگه. خانهداره. سر کار که نمیتونه بره. یه خواهر و برادر کوچولو هم دارم.» شوکه شدم. با ناراحتی گفتم: «واقعا متاسفم. نمیدونستم.» لبخند زد. منتظر بود حالا که حرف دلش را زده تا به من جرئت بدهد، من هم حرفهایم را بزنم. باور نمیکردم پدرش کارگر بوده باشد. نمیدانم چرا. شاید چون همیشه سرزنده و فعال بود. اعتماد به نفس داشت. ردی از کمبود در رفتارش نبود. در عوض نشریه در میآورد. همیشه فکر میکردم نشریه زدن کار آدمهای سرخوش و بیکار باشد! جرقهای در ذهنم خورد. پس برای همین بود که همیشه از طبقهی کارگر حرف میزد؟ این مطالب نشریه دربارهی کارگران چه؟ حتما همین بوده. چقدر برایش مهم بوده نوشتن. با این همه دردسرِ درس و کار و خانواده، نشریه هم چاپ میکرد. دل دل کردم. بالاخره دل به دریا زدم نگاهش کردم و گفتم: « بابای من کارگره. شهر خودمون. مادرم هم خانهداره.» چشمانش گشاد و نرمخو شد. گرد مهر و اطمینان بر چهرهاش نشست. انگار خیلی وقت باشد که همه چیز را حدس زده باشد. با مهربانی پرسید: « چند سالشونه؟ قرار نیست بازنشسته بشن؟» گفتم: « نه. هنوز خیلی مونده. تازه ۵۰ سالش شده.» گفت: « خب دیگه، باید نزدیک بازنشستگی باشه. قدیمیا معمولا زودتر از ما وارد بازار کار میشدن. نه؟ چرا میگی خیلی مونده؟ »
آب دهانم خشک شد. چرا انقدر کنجکاوی میکرد؟ همهی خاطرات تلخ آن روزهای بچگی به ذهنم هجوم آورد. خاطرات در به دری مان. فقرمان و استیصال پدرم بعد از اخراجش از کارخانه. بعد از آن اعتصابات کوفتی. ذهنم به هم ریخت. سرم را پایین انداختم. لِیلی ناراحت شد. با غصه گفت: « ببخشید اگر اذیتت کردم. نمیخواستم فضولی کنم. خودم چون میدونم چقدر سخته بیمه نداشتن، پرسیدم. خیلی مهمه که آدم بیمه باشه. تا وقتی پیر شد و نتونست کار کنه، حقوق بخور و نمیری باشه که محتاج نشه. من میفهمم چقدر سخته. چون بابام رو میدیدم. و خودم هم چند سال هست کار میکنم. همیشه دارم با کارفرماها سر و کله میزنم. که برام بیمه رد کنن. خیلیهاشون قبول نمیکنن. میگن هزینه داره و برای ما نمیصرفه. از حقوق خودت بردار و برو خودت رو بیمه کن. آخه مگه حقوق من چقدره که کل حق بیمه رو هم خودم پرداخت کنم؟ ببین من ۵ ساله کار کردم! ولی فقط ۲ سال بیمه رد شده برام. همیشه فکر اینکه تا لحظهی مرگ مجبور به کار کردن باشم، توی ذهنم تاب میخوره. فقط میخواستم مطمئن بشم که تو و خانوادهات از گزند بدبختی که این نظام سرمون آورده، کمی در امان باشید.» دیدم که غصه دلش را پرکرد. دستم را گرفت و گفت: « با من راحت باش. من میفهمم شرایطت رو. اگر چیزی لازم داشتی، به خودم بگو! من کار میکنم! میتونم کمکت کنم!» دلم پر از غصه شد. از اینکه آنقدر راحت، آن اوایل دانشگاه، به ناحق قضاوتش کرده بودم. از اینکه وقتی بچهها علیهاش توطئه میکردند و آزارش میدادند در عین متانت، استوار کارش را میکرد. چقدر آدم حسابی بود! تا به حال هیچ دوستی اینطور به من احساس حمایت و رفاقت نداده بود. آن هم در کمال سختی و مشقت زندگی خودش! وجودم از احساس اعتماد و صمیمیت پر شد. حس کردم که میتوانم به او اعتماد کنم. مهربانی و گرما در دستها و چشم هایش موج میزد. تازه فهمیده بودم که خانوادهاش چقدر شبیه به خودم بود. و شاید هم بدتر. دست هایش را با قوت فشردم. گفتم: « دوست نداشتم در موردش حرف بزنم. یادآوریش برام دردناکه. وقتی بچه بودم، بابام توی کارخونهی صنعتی کار میکرد. کارگرا برای گرفتن حقوق عقب موندهشون اعتصاب کردن. و بابای من جزو کسایی بود که براشون حرف میزد. تشویقشون میکرد که حقشون رو بگیرن. اعتصاب بالاخره باعث فلج شدن تولید شد. و کارفرما تمام کارگرای اعتصابی رو با حمایت شهرداری اخراج کرد. با شهرداری هماهنگ بود و بعد از اون، هیچ جا توی شهرمون به بابام کار ندادن. بابام مجبور شد بره یک شهر دیگه کارگری کنه تا بتونه خرج ما رو بده. خیلی سختی کشیدیم. اوایل به زحمت از پس مخارج بر میومدیم. چندین سال گذشت تا آبا از آسیاب افتاد و تونست برگرده به شهرمون. با کمک یکی از اقواممون تونست کار پیدا کنه. الان کارگر یک شرکت پیمانکاره. برای همینه که توی سابقهی بیمهاش وقفه افتاده و تا این سن مجبوره کار کنه. »
ناگهان دیدم که لِیلی با چه هیجان و غروری داشت به حرفهایم گوش میداد. آن هم حرفهای تلخی که یادآوریشان اشکم را در میآورد. یکهو فریاد زد: « تو چرا هیچوقت اینا رو تعریف نکردی دختر! ینی بابات انقدر آدم خفنی بوده و نگفتی؟! از تعجب و خوشحالی دهنم باز مونده! بابات یه رهبرکارگری بوده؟! » به نشانهی تایید سر تکان دادم و گفتم: « فک کنم. متاسفانه.» گفت: « چرا میگی متاسفانه؟ بابات برای حق و حقوق خودش و همقطاراش مبارزه میکرده. واقعا چی از این شریفتر؟» گفتم: « روزای تلخی بود. ما خیلی سختی کشیدیم. و جز اخراج اون همه آدم و در به دریشون هیچ فایدهای نداشت. بعد از اون ماجرا، اون کارخونه دیگه هیچ کارگر بومی رو استخدام نمیکنه و از شهرای اطراف کارگر میاره.» با دقت گوش میداد و نگاهم می کرد. انگاری گمشدهای یافته باشد. با اطمینان گفت: « قطعا فایده داشته. شک نکن…» حس کردم که خوشحال است یکی مثل خودش پیدا کرده. یعنی ما مثل هم بودیم؟ که یکهو گفت: « چقد شبیه همیم!» و خندید. من هم خندیدم. راست میگفت. مثل هم بودیم. پدر هردوتایمان کارگر بودند. مادرمان خانهدار بودند. و هر دو با سختی بزرگ شده بودیم و اتفاقا آه در بساط هم نداشتیم. همینقدر ندار. نمیدانم این چیزها خوشحالی دارد یا نه. اما آن روز در اتوبوس، ما دوتا خوشحال بودیم. تا رسیدیم درب دانشگاه، نشریهها را به من داد. با حرارت بغلم کرد. گفت مواظب خودت باش! فردا میبینمت!
…
سال آخر دانشگاه است. من و لِیلی و فرناز و فاطمه، نشستیم دور میز نشریه. بچههای دانشکدهی حقوق دورهمان کردهاند. بحث بالا گرفته و لِیلی، آرام و با اعتماد به نفس دارد به آنها میگوید که چرا فلسطین مهم است. آنها از سر و وضع بیحجاب ما و اینکه اتفاقا بسیجی نیستیم تعجب کردهاند و گوش میدهند. چقدر خوب حرف میزند لِیلی. من و فرناز هم داریم گوش میدهیم. از لا به لای حرفهایش با دانشجوها، چیزهای جدیدی دستگیرم میشود.گاهی سوال هم میپرسم. یک بار از او پرسیدم: « چرا اون روز اون دانشجو وقتی نشریه رو برداشت با عصبانیت بهت گفت: کمونیستی! و ول کرد رفت؟» خندید و نشست و برایم توضیح داد. یک کتاب هم برایم آورد. گفت که اگر مطالعهاش کنم بهتر میتوانیم صحبت کنیم. این مقالهی فلسطین این شماره را خودم هفتهی پیش کمکش ویرایش کردم. ما هر شماره دربارهی فلسطین مقاله داریم. یک مقالهی دیگرش را هم فرناز ویرایش کرد. فاطمه آن طرف در حال داد زدن است که: « آی بیایید شمارهی جدید نشریه! فقط ۵ تومن!» حالا دوستان خوبی شدهایم. من حتی خانهشان هم میروم. لِیلی هم به آرزویش رسید و پدرم را دید. از اینکه دوستی پیدا کردم که مرا میفهمد خوشحالم. میدانم که لِیلی هم همین حس را دارد. انگار که همدیگر را زندگی کرده باشیم. من فهمیدهام که ما عضوی از طبقهی کارگریم. و این عضویت واقعی و جهانی است. زندگیمان، غم و شادیمان و آیندهیمان به هم گره خورده است. برای اینکه بتوانیم تغییری از آن خودمان را پیش ببریم، به هم احتیاج داریم. باید رفیق هم باشیم. بیشتر بخوانیم، بیشترکار کنیم و رفقای بیشتری پیدا کنیم.
۷ دیدگاه دربارهی "رفیق من"
مهرداد
داستان خیلی خوبی بود واقعا.
کیوان
فوق العاده بود، بسیار لذت بردم. واقعا دمتون گرم.
این روزا که همه چی رو تو دوگانه ی با این نظامی یا علیه اش، انتقال این تجربیات بسیار راهگشا و روشنگر است.
درود بر شما
اشکان
چقدر جالب بود مرسی
محمد
با سلام.
یکی از دوستانم نقدی به این روایت را به من منتقل کرد و از من خواست آن را برای سایت پیکان بفرستم. و من برای انتقال بی کم کاست عین انتقاد را اینجا می آورم و مشتاقم که نظر سایر دوستان و البته خود نویسنده را بدانم. البته نظرم خودم را هم در ادامه ارسال خواهم کرد:
«آقا من این متن رو خوندم.
واقعیتش شبیه کلید اسرار و سریالهای آبکی سانتیمانتال با عناصر گلدرشت بود. درش نه خبری از میلهایی بود که رو به صعود طبقاتی دارن، نه شیوه مواجهه آدمی از طبقات پایین با انواع و اقسام تحقیرهایی که سرشته شده تو جان کل روابط و شیوه واکنشش نسبت به اون تحقیرها و میلها که اتفاقا عاملین اصلیای هستند که نمیزارن دو تا آدم کنار هم قرار بگیرند و هماهنگ بشن با هم. زندگی آدمها اینجوری نیست واقعا.
فکر کردم نویسنده متن که مشخصه آدم ناتوانی هم نیست میتونه متنهای خوب دیگهای بنویسه، متنهای پژوهشطور یا مقاله.
اما اگر میخواد متن ادبی تولید کنه به نظرم باید با درام سر و کله بزنه و زندگی خودش و اطرافیانش رو بیشتر وارسی کنه و با گورگی و تولستوی و داستایفسکی و بالزاک مواجه بشه و ازشون یاد بگیره.»
اشکان
دوست عزیز محمد، همچین هم ماورایی نبوده داستان این رفیق. چیزی که برای مرکزنشین ها شبیه کلید اسرار به نظر میرسه، ممکن هست در شهرستان کاملا اتفاق بیفته.
و اینکه در این بیابان بی آب و لخت گفتمان کارگری، خود تولید چنین متنی و وقتی که براش گذاشته میشه ارزشمند هست. به نظرم در جواب دوست تون میتونید اینها رو مطرح کنید.
محمد
اشکان عزیز ممنون از اینکه نظرت رو گفتی.
به نظر خود من روایت بسیار گیراست و اتفاقا یکی از پیچیده ترین و پر چالش ترین موقعیت های سیاسی حال حاضر را با روایتی ساده و بی تکلف آغاز کرده است. و مهم ترین نکته ی آن به چالش کشیدن دوگانه «با» یا «علیه» جمهوری اسلامی و تلاش برای مطرح کردن «با» یا «علیه» طبقه کارگر است که به نظر من همین موضوع فارغ از نوع بیان آن حائز اهمیت بسیار بالایی است.
با این حال به نظرم روند تغییرات “نقش اول روایت” بسیار ساده اتفاق می افتد، اما در واقعیت این تغییرات معمولا بسیار پرچالش و سخت اتفاق می افتد و نپرداختن به سختی های این وضعیت ایجاد نوعی خوش باوری را در مخاطب باعث می شود. خوش باوری ای که می تواند در هنگام مواجهه با واقعیت ایجاد سرخوردگی کند.
جمع بندی کنم، متن طرح مساله بسیار خوب و هوشمندانه ای دارد اما در ادامه پرداخت موضوع خیلی سرسری و با عجله انجام شده که همین مساله می تواند خوش باوری و در نهایت سرخوردگی را به همراه داشته باشد.
سامان
سلام. اینکه هر آدم یا متنی باید خودش را به سمت بهتر شدن بکشونه بالا حرف درستیه. اینکه واقعا سروکله زدن با آثار بزرگ می تونه به کمک کنه روشن و درسته.
بنظرم اما فارغ از مقایسه های اینچنینی این روایت کارگری با آثار بزرگ، و فارغ از انتقادات ادبی صحیح،
متن جسور و قدرتمنده. و در دنیای که پر شده از مصرف محتوای فیک، از روابطی مسئولانه حرف و ایستادگی کردن پای مسیری که توش انسانیت رو می شه دوباره یافت. اینکه باید از کارگر بودن یک پدر نباید خجالت کشید، اینکه آدم ها در فرهنگی غلط از پدر هم پرسشی نمی کنند، از درآمد هم پرسشی نمی کنند و متن به هر صورت روی این دست چارچوب های لیبرالی پا می گذارد. انسان نه در یک مسابقه ی اثر ادبی که به عنوان یک موجودی که در این روابط سرمایه داری به رنجی غریب دچار شده به این مسیر ادبی نیازمند است.