بارقه‌ای در دل تاریکی

باید اول نا‌امید شویم، تا بتوانیم دوباره نور را ببینیم.

و آنکه  می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است
 چه دورانی!
که سخن از درختان گفتن
کم و بیش
جنایتی‌ست.ـ
چرا که از این‌گونه سخن پرداختن
در برابر وحشت‌های بی‌شمار
خموشی گزیدن است!

آلارم گوشی بی امان زنگ می‌خورد. تمام توانم را جمع می‌کنم تا نوک انگشتانم را به صفحه‌ی موبایل برسانم و آن صدای لعنتی را خاموش کنم. مثل همیشه، هوا تاریک است. ساعت ۵ صبح است. چقدر هر روز باید انرژی‌های ذره ذره مانده را از ته و توی وجودم به زور جمع کنم تا بلند بشوم، چیزی بخورم، وسایلم را بردارم و لباس بپوشم تا بروم سوار سرویس بشوم. همیشه همین لحظات تکرار و تکرار می‌شود: وقتی تاریک است می‌روم سر کار. و وقتی هم از در کارخانه بیرون میزنم هوا تاریک شده. از وقتی کارگر این کارخانه شدم، انگار خورشید هم مرا طرد کرده. حتی وقت‌هایی که  شیفت شب هستم، تمام روز بعد در خانه خوابِ خوابم. تا عصر بشود و دوباره خورشید غروب کند و لحظات آماده شدن زورکی برای رسیدن به سرویس تکرار شود. گاهی فکر می‌کنم زندگی از این سگی تر هم می‌شود؟

بعد از انجام روتین همیشگی، می‌روم دم در مجتمع. سرویس منتظر است. بقیه بچه ها نشسته‌اند. همه خوابِ خوابند. چرت می‌زنند. سلام یواشی می‌کنم و کنارشان جا خوش می‌کنم. از خانه تا خارج از شهر که به کارخانه برسیم حدود یک ساعت مسیر داریم. در این حین خورشید هم طلوع می‌کند. پیاده می‌شویم و هرکس راهی کارگاه خودش می‌شود.

کارگاه ذغال سنگ شلوغ شده و همهمه هست.  گروهی از کارگران آنجا جمع شده‌اند و پچ پچ می‌کنند. دلم آشوب می‌شود. می‌روم به سمت‌شان. صحبت از انفجار است. روزی که شیفت من نبوده است. دو نفر از کارگران کارگاه ذغال بر اثر انفجار دچار سوختگی شده‌اند و راهی بیمارستان. سر کار نیامده‌اند. کسی ازشان بعد از حادثه خبر ندارد. گوشی هایشان از دسترس خارج شده. مغزم سوت می‌کشد. خشم امانم نمی‌دهد. با عجله و بی دقت مدام از علت حادثه می‌پرسم. هرکس چیزی می‌گوید. انگار مخزن اکسیژن هنگام تعمیر با زدن فندک توسط بچه‌ها منجر شده و آتش گرفته. برای تعمیر قطعه‌ای داخل اتاقک باید جوشکاری می‌شده. بعد از زدن اسپری جوش، فندک زدند و به خاطر تجمع گاز اسپری داخل اتاقک، انفجار رخ داده و بعد هم کپسول ترکیده است. یکهو بدنم مور مور می‌شود. یادم به خودم میفتد. روزی که بند انگشتم لای دستگاه قطع شد. شقیقه‌هایم از شدت عصبانیت داغ می‌کند. چندبار باید اینجا حوادث کار اتفاق بیفتد؟ از روزی که اینجا مشغول شدم، انگار اخبار هولناک‌ حوادث کار جزو روزمرگی‌مان شده است. تا کی باید تحمل کنیم؟

از وقتی که انگشتم لای دستگاه بریده شد، یک سال گذشته است. هنوز درگیر مدارک پزشک قانونی و روال اداری بیمه ام. انگشتم دیگر هیچوقت مثل روز اولش نشد. هیچ پولی این دست را دست نمی‌کند. هیچ پولی لحظات درد و رنج، و ترسی که تا ابد به جان‌مان میفتد را جبران نمی‌کند. مشت‌هایم را گره می‌کنم از بچه های کارگاه ذغال دور می‌شوم. می‌روم تماسی بگیرم با کارگران حادثه دیده. شاید این بار جواب دادند. شاید بتوانیم برویم ملاقات شان. سری به خانواده‌هایشان بزنیم. می‌فهمم چه حالی دارند. می‌دانم چقدر این لحظات تلخ و نا امید‌کننده است. چقدر آدم احساس ترس و تنهایی دارد. هرچه زنگ میزنم هیچکدام در دسترس نیستند. ذهنم آشفته می‌شود. هزار سوال در ذهنم چرخ می‌خورد. یعنی چقدر سوخته‌اند؟ نکند صورت‌شان هم سوخته باشد؟ هزینه‌ی درمان چه؟ دست و بال‌شان خالی نباشد؟ اینجا که سه ماه یک بار حقوق می‌دهند لعنتی‌ها. شاید پول لازم داشته باشند. چرا تلفن‌هایشان در دسترس نیست؟ بیچاره زن و بچه‌هایشان. یعنی چه حالی دارند…؟

در همین فکرها هستم که خودم را جلوی علی می‌بینم. علی کارگر بخش شارژ مواد است. می‌بیند ناراحتم. می‌گوید: تو هم خبر هولناک رو شنیدی؟

نا‌امیدانه پاسخ می‌دهم: «بله…»

ـ انگار اینجا اومدن با خودته. رفتن ات با خدا. شبیه کوره‌ی جهنمه.

ـ همینطوره.

ـ بچه‌ها میگن سوختگی به خاطر انفجار گاز اسپری جوش بوده. برای تعمیر. رفتن فندک زدن برای جوشکاری داخل اتاقک کوچیک. منفجر شده. نباید عجله می‌کردن. همه کارا رو عجله ای انجام دادن. باید صبر می‌کردن تا گاز تخلیه بشه. یا اصلا قطعه رو میاوردن بیرون. بعد جوش می‌دادن. اینا همش تقصیر شخص ایمنی هم هس. باید توضیح می‌داد. باید اونجا می‌بود!

به فکر فرو می‌روم. این کارخانه نیاز به حداقل ۱۰۰۰ نیرو دارد. اما با ۵۰۰ نفر کار می‌کند. همه باید سگ دو بزنند تا کار جمع و جور بشود. هرکس می‌خواهد زودتر کارش را انجام بدهد شیفتش را تحویل بدهد تا بلکه برود نفسی بکشد و استراحتی کند. فشار کار سرسام‌آور است. معلوم است که چنین حوادثی از شدت فشار کار اتفاق میفتد. اما اینجا، همه تقصیر را گردن شخص می‌اندازند. شخص ایمنی. گویی خود کارخانه محیط کارش گل و بلبل است. گویی ایمنی دستش باز است تا هرچه لازم است انجام دهد. می‌گویم: « ایمنی کجا بود اون موقع؟»

ـ تازه بعد از آتیش سوزی سر و کله اش پیدا شد. با مدیریت مصدومین رو جمع کردن بردن‌شون بیمارستان.

ـ چرا فک میکنی فقط تقصیر ایمنیه؟

ـ این ایمنی دستش با کارفرما تو یه کاسه‌اس. برگه‌هایی که میدن امضا کنیم رو که دیدی؟ با این برگه‌های تعهد که میدن امضا کنیم خودشونو مسخره کردن. چه آموزشی؟ چه کشکی؟ هر روز که میای اینجا باید تن و بدنت بلرزه. یا برای خودت. یا همکارات.

ـ اون برگه‌ها برای خلع سلاح کردن کارگره. برای چنین مواقعی که حادثه پیش بیاد. برای سلب مسئولیت از ایمنی و کارفرما. هر کارگری میاد اینجا مشغول بشه، در حد چند دقیقه براش توضیحات کلی میدن. مثلا برای رعایت ایمنیه. و بعد با یه امضا کار تمومه. کارگر آموزش کامل رو دیده. هرچی دیگه سرش بیاد، تقصیر خودشه.

ـ با این کوره و این دم و دستگاه، با این همه مواد شیمیایی اینجا، آخه کی چند دقیقه‌ای دستش میاد که برای یه عمر کار کردن اینجا چطور باید نسوخت! چطور بلا سرت نیاد؟! همه که مثل شما مهندس نیستن! درست نمیگم؟

با تکان سر حرفش را تایید می‌کنم. دارم فکر می‌کنم که چرا کارگران اینجا همه چیز را شخصی می‌کنند. کل ایمنی کارخانه از بیخ و بن خراب است. اما انگار، همه برایشان عادی‌ست که در چنین محیط آلوده و خطرناکی جان بکنند. حتی انگار حوادث کار هم، بخشی عادی از زندگی روزمره در کارخانه است. می‌گویم: « ایمنی دستش بسته اس. نه فقط چون گوش به فرمانه. چون کارخونه از پایه خرابه. محیط کارمون تقریبا هیچ ایمنی خاصی نداره. علتش مشخصه. کارفرما. یه ریال هم نمیخواد خرج کنه که بهبود بده وضعیت کار رو. تازه، به فرض که اصلا شخص ایمنی هم گزارش مشکل بده. مگر نباید خط تولید تعطیل بشه تا با تهیه و تعمیر و تجهیز، مشکل ایمنی کار برطرف بشه؟ فکر کردی کارفرما اجازه میده یک ثانیه خط تعطیل بشه؟ یقه‌ی شخص ایمنی رو می‌گیره تا زر زیادی نزنه. » یکهو می‌گوید:

ـ من خودمم دو سال پیش سوختم. ببین!

لباسش را بالا می‌زند. تمام شکم و قفسه سینه اش جای سوختگی است. با دست روی زخم‌ها می‌کشد و نشان می‌دهد. لباسش را پایین می‌زند و می‌رود در فکر. نگاهش پر از ملال و یاس می‌شود. سکوت می‌کند. چه حس عجیبی سراغم می‌آید. شبیه لشکری از زخم خوردگان یک جنگ هستیم. یک نبرد به تمام معنا.گویی هم رزمان به تدریج زخم‌ها و دردهای مشترک‌شان را در این جنگ نابرابر کشف می‌کنند. به حال هم دل می‌سوزانند. از خاطرات زخم خوردن‌شان می‌گویند. ممکن است روزی هم بنشینند و با هم بگویند، اصلا برای چه می‌جنگیم؟ برای چه کسی؟ افکارم را متمرکز می‌کنم. نزدیک‌تر می‌شوم و با غمی عمیق از او می پرسم: « نصیب تو چی بود از این کوره‌ی جهنمی؟»

شروع می‌کند به تعریف از خاطرات خودش. انگار صحنه‌ها برایش زنده شده باشند و جلوی رویش رژه بروند. موتورش روشن می‌شود و می‌گوید: « وضعیت بدی بود. سخت گذشت. بد گذشت… قفسه‌ی سینه ام سوخت و ریه هام آسیب دید. حتی داخل آی سی یو  بستری شدم. تقریبا مرده بودم. موقعی که بیمارستان بودم مسئولای کارخونه میومدن سر میزدن و می‌رفتن. اما انگار سر زدنشون به خاطر من نبود. از ترس شکایت میومدن. الان وقتی آتیش ذوب رو می بینم خاطرش برام زنده میشه و ترس وجودمو می‌گیره.»

نگاهش خیره می‌شود به سمت سالن ذوب. لب‌هایش شروع به لرزیدن می‌کند. جایی که آتش گرفته بود از ورودی کارخانه هم مشخص است. در ورودی کارخانه به سمت سالن ذوب باز می‌شود.  کوره‌ی عظیم می‌جوشد و مواد مذاب، نورشان در فضا پخش می‌شود. همین که از در ورودی داخل بشوی، نور مواد مذاب چشم‌ها را خیره می‌کند. می‌گوید:

« موقعی که صبح میام سر کار، میرم بخش ذوب و به کپسولی که باعث سوختنم شد سلامی می‌کنم. » خنده‌ی تلخ و عجیبی می‌کند. می‌گویم:

ـ چطوری سوختی؟

ـ موقع تعویض ریگلاژ کپسول اکسیژن، دستام چرب بودن. گاز کپسول بیرون زد و بوم. منفجر شد.

ـ مگه نمیدونستی چربی با اکسیژن فشار بالا واکنش میده؟ ایمنی براتون روشن نکرده بود این مساله رو؟ که با سر و روی چرب سراغ کپسول نرید؟

ـ نه. روحمم خبر نداشت از این چیزا. فقط سوختم. تا گوشت و استخون.

یادم میفتد که دقیقا بعد از این اتفاق بود که پالت‌های اکسیژن را با مخزن جایگزین کردند تا نیازی به تعویض نباشد. موقع تعویض یک پالت با دیگری و چرخاندن ریگلاژ، همیشه گاز نشست می‌کند. دارم فکر می‌کنم اوضاع ایمنی کارگران خراب‌تر از این حرفاست. در کارخانه‌ای که همه با مواد شیمیایی قابل اشتعال و انفجار سر و کار دارند، چقدر همه چیز آسان گرفته شده. باید اول چند کارگر قربانی شوند تا کارفرما مجبور به تجهیز و رعایت ایمنی شود. ولی هر کارگری هم که وارد اینجا شود، نیاز به آموزش جدی و پیگیر دارد. نه یک بار و دوبار. به شکل دوره‌های آموزشی مداوم مرور شونده در سال. آموزش ضمن خدمت و کار. اما مگر با آموزش، مشکلات ختم به خیر می‌شود؟ فشار کار چه؟ کمبود نیروی کار چه؟ مگر کارفرما زیر بار استخدام نیروی کافی می‌رود؟ برعکس. هر سال به خاطر افزایش دستمزدها، لیست تعدیل نیرو تهیه می‌کنند. با این فشار کاری بالا و اصرار به تداوم بی چون چرای خط تولید، چطور می‌شود از کارگران انتظار داشت حتی با وجود آموزش، ایمنی را با اطمینان خاطر و تمام و کمال اجرا کنند؟

دوباره یادم به آن برگه‌های مسخره‌ی ایمنی می‌افتد که می‌دهند هر کارگری امضا کند. خودم هم امضا کرده بودم. شبیه تف سر بالا بود. بر می‌گشت توی صورت خود آدم. اصلا توهین بود. رو به علی می‌کنم و می‌گویم:

ـ دو نفری که جدیدا سوختن درگیر بیمارستان هستن الان و اگه سوختگی شون شدید باشه حتما از لحاظ روانی هم آسیب دیدن. مساله‌ی مالی هم هست و درمان شون هزینه داره.

ـ مگر هزینه و خسارت رو کارخونه تقبل نمی‌کنه؟

ـ قانون میگه که باید تقبل کنه. وقتی بیمه هستی و شرکت تو رو بیمه کرده هزینه رو بیمه میده و لازم نیست پولی خودت خرج کنی که ازت پس بگیره. منم وقتی برام اتفاق افتاد، هزینه عمل ۵۰ میلیون شد و مدیریت اومد از جیب داد اما بعد بیمه به کارخانه برگشت داد وجه رو.

 وقتی این را می‌گویم، چشم هایش می‌لرزد. آنها را می‌بندد و آهی می‌کشد. می‌گوید:  « پس تو هم …»

دست می‌گذارم روی شانه اش و می‌گویم : « انگشتم لای دستگاه موند.»

سری از روی نا‌امیدی تکان می‌دهد. می‌خواهد چیزی بگوید که همدردی کند، سریع رشته‌ی افکارمایوسانه‌اش را قطع می‌کنم:

ـ هیچوقت دنبال خسارت و دیه نرفتی؟

ـ نه. نرفتم.

ـ چرا؟ سوختگی تو شدید بوده. باید خسارت می‌گرفتی.

ـ رفتیم بیمه. با وجود سوختگی شدید ریه‌هام، پزشک قانونی تشخیص سوختگی درجه ۲ نوشت. برام نمی صرفید که پیگیر بشم چون دیه شاید ۱۰ تومن هم نمیفتاد.

ـ چه اشکالی داره؟ مهمه. باید پیگیری می کردی!

ـ برای چنین مبلغی ارزش نداشت.

ـ شرکت بیمه، با کارخونه قرار داره. خودش خسارتت رو می‌داد. دخلی به کارفرما نداشت. این جدا از کارفرماست. کارفرما این وسط براش زحمتی ایجاد نمی‌شد!

ـ بعدش چی؟ تو چشم کارفرما میومدم که تعدیل‌ام کنه؟ برام دردسر می‌شد. تازه یک هفته نشد که برگشتم سر کار.

ـ چرا؟ چرا این کار رو با خودت کردی؟ باید استراحت می‌کردی!

ـ نه داداش. هر روزی که استراحت می‌کردم انگار حقوق کمتری می‌گرفتم. خودت میدونی دیگه. حقوق استعلاجی، کمتر از حقوق عادی‌مون در میاد داداش. نمی‌شد تو خونه موند. با اون حقوق نمی‌شد.

راست می‌گوید. هم در مورد حقوق. هم در مورد فضای امنیتی کارخانه. کارفرما فیش جعلی می فرستد به بیمه و دستمزد ایام استعلاجی  کمتر از دستمزد ایام کار در می‌آید. اینجا کوچک‌ترین اعتراض و یا شکایتی، منجر به تعدیل نیرو می‌شود. هر سال بعد از عید، تن و بدن کارگران همه‌ی کارگاه‌ها می‌لرزد. هرکس می‌ترسد امسال نوبت او باشد که رفتنی شود. همیشه هم لیستی از «پر رو‌ها و حق به جانب‌ها» از نظر خودشان در دفتر مدیریت شکل گرفته تا در صدر لیست تعدیلی‌ها باشند.

وقتی خودم انگشتم قطع شد، مگر کلی جلسه نگرفتند که تو کوتاه بیا، ما خودمان بی سر وصدا خسارتت را می‌دهیم؟ هزینه درمان‌ات را می‌دهیم؟ لازم به گرد و خاک کردن نیست؟ اصلا مسعود راننده، اگر سر همین اعتراضات گاه و بی‌گاهش نیانداختن‌اش بیرون؟ قشنگ یادم هست. یک کارگر ساده بود. بدون هیچ تحصیلاتی. ولی چقدر جرات داشت. چقدر حالی‌اش بود. همیشه دم دفتر مدیریت بود. یک بار برای حذف صبحانه اعتراض کرد. بار دیگر بر سر توزیع لباس کار بعد از عید آنجا بود. بار بعد بر سر کیفیت پایین غذای ناهارمان. یک دفعه بود که آمده بود اعتراض کند که “چرا حقوق‌ها را سه ماه یک بار می‌دهید؟ خودتان می‌توانید اصلا با این حقوق‌ها روزگار بگذرانید که همین را هم هر ماه از ما دریغ می‌کنید؟” سر سال نشد که تعدیل‌اش کردند. به همه‌ی کارگران نشان دادند که نتیجه‌ی اعتراض به شرایط چیست. چقدر کارگر شریفی بود. مدتی سکوت کرده بودم و در همین افکار غرق شده بودم. فکر مسعود. ایمنی. دو کارگر تازه سوخته. قفسه‌ی سینه‌ی علی. انگشتم. جیب خالی‌ام تا دو ماه دیگر نوبت جدید پزشک قانونی بیمه…

بالاخره زورم را جمع می‌کنم و بهش می‌گویم: بریم سیگاری دود کنیم؟ موافقت می‌کند.

در محوطه در حال سیگار کشیدن هستیم. محمدرضا هم قطار علی در کارگاه شارژ میاید کنارمان. سیگاری می‌گیراند. او هم خبر را شنیده است. اصلا خودش وقتی جواد دو سال پیش سوخته کنارش بوده. محمدرضا بالادست علی حساب می‌شود و از با تجربه‌هاست. بعدها برایم تعریف کرد که علی به خاطر آن حادثه‌ی انفجار و سوختگی، علاوه بر آسیب جسمی، روانش هم آسیب دیده. به من گفت که به علی سخت نگیرم.  گفت اگر می بینی کم و زیادی دارد یا سر کار متمرکز نیست به خاطر همان حادثه است و اغماض کنم.

محمدرضا یکهو می‌گوید: « میگم کارفرما خاطرش مکدر نشه دزدکی اومدیم سیگار دود کنیم؟ ناسلامتی خیلی نگران مونه! می‌ترسه دود سیگار باعث بیماری ریوی بشه، سلامت کارگراش به خطر بیفته! » سه تایی می‌زنیم زیر خنده از تیکه‌های محمدرضا. ادامه می‌دهد: « خداوکیلی خجالت نمیکشن با این بهونه های مسخره‌ی به درد نخور تایم سیگار رو ممنوع کردن؟ خر خود شخص ایمنی هست و رئیس‌اش! ینی معلوم نیست با اون آلودگی و کثافت دود مواد مذاب هرکی ۱۰ سال اینجا کار کنه دیگه چیزی ازش نمی مونه؟ مشکل سلامت ما شده بود همین دوتا نخ سیگار!

علی می‌گوید: اینا وقتی ما دو دقیقه استراحت می‌کنیم انگار سیخ میکنن داخل شون. زورشون میاد.

می‌گویم: تایم استراحت کارگرا ینی عقب افتادن تولید. ینی کمتر پول جرینگی بره تو جیب‌شون. سیاست‌شونم هس.

محمدرضا: گوشی این دوتا هنوز در دسترس نیس؟

می‌گویم: نه. کاش می‌شد جوابی بدن. لاقل می‌رفتیم ملاقات شون.

علی: فکر خوبیه. اگه جواب بدن.

می‌گویم: هربار که این اتفاقا میفته، چرا همه بر میگردن روال عادی کارشون؟ چرا هیچ چی عوض نمیشه؟ چرا اعتراضی نمی‌کنیم به شرایط ایمنی؟ روز بعد از حادثه، روز از نو و روزی از نو. هیچ به هیچ.

محمدرضا: نمیشه کاری کرد. نمیشه چیزی گفت. تعدیل میکنن. اخراج میکنن. دنبال بهونه هستن بندازنت بیرون. مگه مسعود راننده رو یادتون نیس؟!

می‌گویم: وقتی تکی تکی اعتراض کنی میندازن بیرون.

محمدرضا: چیکار میشه کرد؟ حتی به نماینده‌ی شورای اسلامی کار هم نمیشه گفت این چیزا رو. یارو خودش رئیس حراسته. به جای رسیدگی لابد اسم‌مون رو به لیست سیاه هم اضافه می‌کنه. فرداشم میگن برید به سلامت. اخراج!

هر هر می‌خندد. این طنازی‌های لحظات تلخش برایم همزمان عجیب و وجالب توجه است. هم نکات مهمی را مطرح می‌کند. و هم با شوخ طبعی بیان می‌کند. به نظرم کارگر باهوشی می‌آید.

می‌گویم: اون موقع که صندوق آوردن رای بندازین، باید فکر اینجاهاش هم می‌کردین.

دوتایی داد می‌زنند: ما که رای ندادیم! اصلا صندوق رو پیش ما نیاوردن که رای بدیم! هیچ اطلاعی ندادن. هرکی رو خودشون خواستن گذاشتن نماینده! آدم خودشون!

می‌گویم: بله! کارفرما همیشه سر شورای اسلامی کار تخلف می‌کنه. هرسال. مثل همه‌ی کاراش. مثل ایمنی محیط کار. یه تعدادی رای دادن. یه تعداد زیادی هم ندادن. کلا کسی قضیه رو جدی نمی‌گیره! یا همه با هم رسما باید اعلام می کردیم رای نمیدیم. یا بین خودمون نماینده انتخاب می‌کردیم و عین آدم رای می‌دادیم.

محمدرضا: این شورا به دردِ هیچ نمی‌خوره.چه نماینده باشه چه نباشه. پارسال امین مگه نرفت کاندید بشه؟ بخش ذوب بود. یادته؟ دور گشت تو کارخونه که من کاندید میشم. بیاید رای بدید. اصن معلوم نشد چی شد که رد صلاحیت شد. اصن جز کسایی که می‌شد بهشون رای داد نبود. حذف اش کردن. بدون اینکه بهش اطلاع بدن. اصلا اسمش توی لیست نبود! بعدم راحت اومدن صندوق آوردن. گفتن به همین رییس حراست رای بدید. نماینده‌تون اینه. مرتیکه هر سال خوراکشه بره تو شورا. مفت خوری و حرف بری. خبرچینی.

علی: خب پس چی؟ چیکار میشه کرد؟

محمدرضا: به نظرم اصلا باید دور شورای اسلامی رو خط کشید. باید هر کارگاه بین خودشون توافق کنن و یه نماینده انتخاب کنن. اینجوری هر کارگاهی نماینده خودشو داره. بعد اونا یه شورا تشکیل بدن. بشن شورای نمایندگان ما. برن حرف بزنن با کارفرما. در مورد همین کثافت و آلودگی. در مورد همین انفجارا و آتیش سوزی‌ها. همین بدبختی‌هامون

می گویم: در مورد اضافه کاری‌هامون!

محمدرضا: درباره عقب افتادگی حقوق مون!

علی: درباره‌ی  تمدید قراردادهامون!

یکهو همه مان ذوق زده شده بودیم. انگار جرقه زده باشند در خرمن‌مان. عین برقِ رعد که قبل از صدایش میاید. اما دوباره سکوت حکم‌فرما می‌شود. خاموش می‌شویم. صدایی دیگر نمی‌آید.  ذوق‌مان زود فروکش می‌کند. در فکر فرو می‌رویم. انگار هر سه داریم فکر می‌کنیم چطور در این فضای خفقان کار و کارخانه می‌شود چنین کاری کرد.

چطور می‌توان به همه‌ی کارگران فهماند که ما باید خودمان به فکر خودمان باشیم. فقط می‌توانیم به خودمان تکیه کنیم. عین هم‌رزمانی که هیچکس را جز خودشان در آن قیل و قال کشت و کشتار جنگ در کنارشان ندارند. تازه، کارفرما همه را می‌اندازد بیرون. مگر ترسی دارد؟ چه کسی می‌خواهد جلویش را بگیرد؟ هرکس مالک است در این روزگار، خود خدایی ا‌ست. مگر کم دولت پشت همه‌ی کارفرماها در آمده و کارگران را نقره‌داغ کرده؟ هر روز خبرش را همه جا می‌بینیم.

سکوت مان کش‌دار می‌شود. همه در فکر هستیم. سیگار پشت سیگار دود می‌کنیم. به علی نگاه می کنم. سرش پایین است. انگار گیج است. برمی گردم رو به محمدرضا. لبخندی محو روی لبانش است و به دور دست حیاط کارخانه نگاه می‌کند. یعنی الان چه در ذهن‌شان می‌گذرد؟ چرا سکوت کردیم؟ نا‌امید شدیم؟ سیگار را دور انگشتم می‌چرخانم. از خودم می‌پرسم: نا‌امیدی لزوما بد است؟ اینکه از خفقان شرایط کار نا امید شدند، از ایمنی نا امید شدند، از رییس حراست، از شورای اسلامی کار، از کارفرما. نمی‌دانم. شاید هم همه چیز از دل نا امیدی شروع شود. شاید اصلا اول باید نا امید شد. دل کند. از همه کسانی که فکر می‌کردیم دلشان شاید به حال و روز ما می‌سوزد. شاید ذره‌ای انسانیت در وجودشان باقی باشد. اما روزگار اینطور نمی‌چرخد. بر مدار انسانیت نمی‌چرخد. بر مدار پول می‌چرخد. بر مدار سود. کارگر‌ها تحت این مدار له می‌شوند. نابود می‌شوند. از خود واقعی‌شان به عنوان یک انسان با شان اجتماعی، بی‌خود می‌شوند. تبدیل می‌شوند به عدد. به رقم. همین‌هایی که لابه‌لای محاسابات سالانه و ماهانه نرخ سود و تولید می‌آید. لابه‌لای پیچ و مهره و چرخ دستگاه‌های تولید، منفجر و تکه تکه می‌شوند. بله. نا‌امید کننده است. اما شاید از دل همین نا امیدی از همه چیز،  تازه مسیر درست روشن می شود. شاید اول باید نا امید شد، تا بشود واقعا دید. من دیدم. من برق چشمان محمدرضا و علی را دیدم. دیدم  وقتی جرقه‌ای در ذهن‌شان درخشید. وقتی گفتند که خودمان نماینده مشخص کنیم. خودمان مجمع نمایندگان درست کنیم. شاید همین محمدرضا و علی، که مطلقا نا امید به نظر می‌رسند، همین نا‌امیدی دارد آماده‌شان می‌کند برای دیدن. حتی شده کورمال کورمال. حتی شده در دل تاریکی. دیدن قدرت کارگران. قدرت تکیه بر خود.

لبخند محمدرضا را دیدم. زرنگ و باهوش است. می‌توان رویش حساب باز کرد. علی چه؟ چقدر گیج به نظر می‌رسید. مشخص بود که چیزهایی جدیدی به رویش گشوده شده. چیزهایی که قبلا به فکرش نرسیده بود. فرصت نشده بود بهشان فکر کند. شاید بشود با جفت‌شان نشست و بحث و گفتگوی بیشتر کرد. شاید بشود قانون کار را با هم دقیق و مرتب بخوانیم. باید وقت بیشتری را با آنها بگذرانم. بیشتر رفیق بشویم. خودم را جمع و جور می‌کنم. با قدرت ته سیگارم را پرت می‌کنم در مسیر افق دید خیره‌ی محمدرضا. برمی گردد با خنده نگاهم می‌کند: چته مردک؟!

می‌گویم: امشب بعد از شیفت چه کاره‌اید؟

علی: چرت می‌زنیم.

محمدرضا خندید و گفت: برای چی می‌پرسی؟

می‌گویم: بعد از شیفت نریم یه چرخی بزنیم توی شهر؟ و اگر گوشی این دو تا جواب داد، بریم سری بهشون بزنیم.

علی: بعد از شیفت جنازه‌ی منو ببرید. من نمیام. از خستگی همین الانم جنازه‌ام.

محمدرضا: میشه. فکر بدی نیس.

می‌گویم: علی! بدخلقی نکن دیگه. همه‌مون خسته ایم! میریم چرخی می‌زنیم. تماس بگیریم با بچه‌های سوخته. گناه دارن. تماس و دیدار ما براشون دلگرمیه. یادت به خودت نیس؟ چقدر ترسیده بودی؟ چقدر احساس می‌کردی نیاز داری به همدردی و همدلی؟ شاید بچه ها اصلا پول لازم داشته باشند. صحبتی هم می‌کنیم این مابین. ادامه‌ی حرفامون. شام هم می‌خوریم. مهمون من!

چشمکی بهش می‌زنم. محمدرضا دستی دور ریشش می‌کشد و با تکان های کوچک سرش لبخند می‌زند. علی با کج خلقی می‌پذیرد. با گفتن یک خسته نباشید، دست می‌دهیم و برمی گردیم سر کارمان.

********

امروز تایم استراحت و ناهار، همه صحبت از سوختگی دو کارگر بخش ذغال سنگ می‌کنند. هرگاه چنین حوادثی پیش می‌آید، تا چند روز بحث و گفتگو شکل می‌گیرد. و بعد دوباره، همه چیز به حالت عادی باز می‌گردد. نا‌امیدی و یاس چیره می‌شود. همه مشغول به کار خود می‌شوند، کوره می‌سوزد، چکش‌ها و تبرها می‌کوبند و می‌برند، نور خیره‌کننده‌ی مواد مذاب، دانه‌های عرق جبین و صدای نفس زدن کارگران در فضا پرتاب می‌شود تا زمانی که دوباره صدای ناله و فریاد کارگر دیگری که دچار حادثه شده، این چرخه‌ی شوم و تاریک را برای لحظاتی متوقف کند. من فکر می‌کنم قصه همیشه از دل شب آغاز می‌شده است. زمانی که در قعر این تاریکی، به جز خودمان، از همه چیز و همه کس نا‌امید شده بودیم. باید اول نا‌امید شویم، تا بتوانیم دوباره نور را ببینیم.

مطالب مرتبط

بعد از شنیدن آن همه اتفاق به شکل غیر‌ارادی توجه­‌م به دست­‌های آدم­‌ها است ...
روز جهانی کارگر: حوادث کار
درباره‌ی مبارزات کارگران پروژه‌ای